عبدالله مستوفى

113

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

صداى در حياط كه تقريبا وصل باطاق بود بلند گرديد . مدرس به‌موجب عادت خود صداى « كيه » را بلند كرد ، از پشت در جواب آمد بنده ممتحن الدوله . سيد گفت بفرمائيد . ايشان وارد شده نشستند ، پس از رد و بدل شدن تعارفات معموله ، مدرس مشغول آتش گذاشتن بسر قليان شده گفت : « آقاى ممتحن الدوله من از همه چيز سردرآورده بودم ، از وطن‌پرستى ارفع الدوله سر درنياورده بودم ، حالا مىفهمم كه اين آقاى وطن‌پرست مقصودش از اين جوش و جلاها وصول طلب سوخته‌اش بوده . » بعد قدرى ساكت شد كه پفى به آتش سر قليان كرده به اين وسيله رطوبت تنباكو جذب شده و قليان بهتر دود بدهد . ممتحن الدوله مجالى پيدا كرده گفت : « خير آقا خلاف عرض كرده‌اند ، ارفع الدوله اينكاره نيست . » مدرس گفت : « شما اشتباه ميكنيد اين كاره است و بالاتر و الا در اين وقت كه دولت براى صد دينار معطل است ، پانزده هزار تومان وجه نقد عوض طلب سوخته‌هاى دورهء مظفر الدين شاهى و حقوق نميدانم كدام سفارت اسمى براى خودش دست و پا نميكرد . » و باز مشغول پف كردن به چند گل آتش كه تازه بسر قليان گذاشته بود شد . ممتحن الدوله مجددا بسخن آمد ولى چون ديد به تنهائى از عهدهء زبان مدرس كه از همه‌جا مطلع است برنميآيد ، براى اينكه از ما كمكى گرفته باشد گفت : « ميرزا صادق خان ( مقصودش اعتلاء الدوله بود ) خواهرزادهء آقايانست ، مدتى با ارفع الدوله كار كرده ، به خوبى از اخلاق او خبر دارد و يقينا آقايان از وطن‌پرستىها و گذشت‌ها و فداكاريهاى اين مرد باخبرند . . . » مدرس حرف او را قطع كرده گفت : « اينها چيست ميگوئيد ؟ ارفع الدوله از فرنگ راه ميافتد اين‌جا باد ببوق وطن‌پرستى مىكند ، دوره مىافتد ، قول و قرار ميدهد ، وارد كابينه مىشود ، همين كه طلب سوختهء گذشته‌اش را وصول كرد ، زير همهء قول و قرارهاش مىزند ، دست همه را توى حنا « 1 » ميگذارد و ميرود . شما حالا ميخواهيد بگوئيد اين آقا مرد وطنپرستى است ؟ قربان اين وطن‌پرست ! ! » ممتحن الدوله گفت : « آخر ميرزا صادق خان ؟ صادقخان خواهرزادهء آقايان » مدرس نگذاشت از اين دو سه جملهء خود نتيجه بگيرد و ببينيم چه ميخواهد بگويد و گفت : « نه آقاى ممتحن الدوله توبه بكنيد ، ديگر اسم اين فرنگ - رفته‌ها را نياوريد . » ممتحن الدوله گفت : « نه آقا اينطور نيست . اين مرد غير از آنهاست كه شما ديده‌ايد . » سيد گفت : « خير ! همين است كه ميگويم ، تمام اين هياهوى وطن‌پرستى براى وصول طلب سوختهء سفر مجلس صلح لاهه و ساير مسافرت‌هاى تفريحى بوده است كه اين آقا براى خوشگذرانى خود پا انداخته و بعضويت اين مجالس رفته بودند . » ممتحن الدوله گفت : « خير اين مطالبات همه اسناد مسجل دارد ، بدهى دولت بوده است ، ميرزا صادق خان از اين موضوع . . . . » مدرس نگذاشت حرفش را تمام كند و گفت : « اين حرفها چيست ارفع الدوله توى

--> ( 1 ) - دست حنا بسته البته نميتواند كار كند . « دست كسى را توى حنا گذاشتن » ، كنايه از رفيق نيمه راه بودن و در وسط كار ، كار را سر دادن است .